روز چهارم من

قرار شد دفترت را بیاورم که باهم صحبت کنیم که نظرم را بگویم که نظرت را بگویی

که مثلا همدیگر را بشناسیم!

ولی انگار من تو را میشناختم! تو همه عمر با من بودی!

یادم هست قرار بود روزهای کلاسم بیایی که برایم سخت نباشد که این همه راه را دوباره تا دانشگاه نیایم برای دیدن تو!

فکر کنم دوشنبه بود، چون تو سرباز بودی قرارمان شد بعد از ساعت ۵

منتظر بودم تا بیایی! برایت پیام دادم: "جلوی کلاس دو ام"

جواب ندادی!! و من چقدر از منتظر بودم بدم می آید!

ده دقیقه بعد آمدی بالای سرم من حوصله ام سر رفته بود و داشتم بازی می کردم!  سلام که کردی سرم را بلند کردم و ...

دوباره رفتیم حیاط پشت دانشگاه 

گشتی دنبال نیمکتی که آفتاب نباشد ولی همه جا آفتاب بود تو نشستی رو به آفتاب و من پشت به آن ! 

تو همیشه مهربان بودی نازنینم همیشه از خودت میگذری برای من

دفترت را ورق زدیم همه را خط به خط خواندیم و حرف زدیم

من خجالتیه سر به زیر با تو آنقدر راحت بودم که انگار نه انگار غریبه ای!

که همه ی حرف هایم را به تو گفتم 

که به چهره ی مهربانِ تو ،

به دستت که سایبان میکردی برای آفتاب

به همه ی تو نگاه می کردم!

وقتی که تمام شد دوتایی رفتیم تا در خروجی دانشگاه، غروب شده بود

تو تمام قد جلویِ من ایستاده بودی 

روبروی من 

نزدیکِ من

سرم را بلند کردم دیدمت، سرم تا گردن تو می رسید تا آن موقع تفاوتِ قدمان را حس نکرده بودم

هر وقت که کنارت قدم زدم سرم پایین بود و گوشم به تو

اینبار که میخواستم بروم

که میخواستی برسانی ام

که میخواستم لطفت را رد کنم

که آمدنِ دوستت را بهانه کردم 

اینبار سرم را بلند کردم، دیدمت!

حسین جانم دلم برای آن لحظه تنگ شد ! برای همه لحظه هایِ قبل از عقدمان 

یادت هست یکبار که سخت میگرفتم به تو

گفتی عشق همه چیزو حل میکنه

راست گفتی جان دلم

تو چقدر صبور بودی نازنین 

آرام بودی و صبور ...

/ 2 نظر / 35 بازدید
mikaeil

کاش رویـــا هایـــمان روزی حقیقت می شدند تنگنـــای سینــــــه ها دشت محبت می شدند

نیلوفر

سلام سايتتون بسيار عالي بسيار تک و بي نقصه. تشکر ميکنم و اميدوارم همينجور عالي به کارتون ادامه بدين