روزهای بدتر

خیلی روزها گذشته از آخرین باری که آمدم اینجا

خیلی روزهایی که خدا برایمان سخت گرفت و نفسمان بند آمد

وقتی که مادربزرگت مرد اولین باری بود که بغضت را دیدم وقتی که باهم قدم میزدیم نگاهت نکردم که اشکت را نبینم

وقتی با تلفن حرف میزدی بغضت شکست و اشکت ریخت تلفن را دادی به من که بگویم ... !

من اشک تو را دیدم همه وجودم آتش گرفت!

گفتم خدایا ... راستش را بخواهی من همیشه همه چیزم را از خدا میخواهم همه چیزم را ...

گفتم خدایا نمیتونم اشکاشو ببینم دیگه هیچ وقت هیچ وقت اشکاشو نشونم نده

ولی خدایا اینبار خوب دلم را شکستی!

من همه ی وجودم بند حسین م است

خیلی روزهای بدی گذشت خیلی روزهای بدی دارد می گذرد خیلی بد

که دلم نمیخواهد هیچ کدامشان را بنویسم

و من آنقدر کلافه ام که گاهی به سرم می زند! دیوانه می شوم!

من این روزها دارم دیوانه می شوم بی تو...

خیلی دلم گرفته حسین جانم، کاش خدا یکمی دلش به حال دلم بسوزد ...!

.

.

.

"سال 93 بهترین سال زندگیم بود و سال 94 بدترین" این را تو گفتی نازنینم

بی خیال این ها دلم میخواهد دوباره از تو بنویسم از همه روزهای قشنگ با تو بودن

از همه عشقمان

راستی چقدر دلم برای خنده هایت تنگ شده ...

.

.

.

راستش هنوز هم یادم هست "ان مع العسر یسرا فان مع العسر یسرا"

خدایا تو که باشی همه چیز دوباره قشنگ می شود

 

 

اینو تو یکی از همین روزای سخت واسه تو نوشته بودم عشقم

مرا ببین که شکوه میکنم به ماه

برای خاطرت به یادها

چه ناشیانه چنگ می زنم

تو می روی من کنارِ این همه هوارها

پیِ تو می دَوَم

مرا ببین که اینچنین کلافه می رَوَم به راهِ رفته یِ نگاهِ تو

ببین که آسمان چگونه بغض می کند برایِ من

سکوت میکنم برای تو

و آسمان

به خواب می رود

نگاه کن به من!

تو می روی و من پیِ نگاهِ خسته ات

به بیکرانِ آسمانِ خفته چنگ میزنم

ببین طنینِ خنده ات درونِ قلبِ من چگونه محو می شود!

برس به داد من که بی تو از همه زمانه خسته ام ...


/ 1 نظر / 17 بازدید