روزِ سومِ من

این هفته آخرین هفته دانشگاه بود و بعدش مرخصی قبل از امتحانات!

و تو قرار بود اسفندِ همان سال سرباز باشی این را همان روز گفتی و من اینبار حواسم جمعِ جمع بود،

که آخرین ماهِ سالِ 91 تو عازم هستی ...

شروعِ ترمِ جدید و ساعت ها روزهایِ جدیدتر که تو از هیچ کدامشان خبر نداشتی!

یادم هست موقع امتحانات میان ترم بود و من آن روز بازهم "جمعه ظهر" !!! امتحان مهندسی رایانه های کوچک داشتم

استاد سوال ها را پخش کرده بود و داشت حرف های آخرش را میگفت که یک نفر از ته کلاس بیرون رفت !

استاد هم خنده اش گرفت و گفت:

آقا آقا کجا؟ امتحانه ها؟ کجا میری؟

از حرف استاد همه خندمان گرفت ، چند دقیقه بعد همان پسر آمد داخل کلاس و یه دفتر را روی میزِ من گذاشت! و گفت آقای "هـ" دادن!

من با تعجب نگاه کردم گفتم باشه

دوبار دفتر را باز و بسته کردم ولی چیزی ندیدم ! و بعدش به خودم گفتم بی خیال، اول امتحان!

تا ده دقیقه اول فکرم کار نمیکرد و چیزی یادم نمی آمد! نمیدانم چرا اینقدر استرس داشتم!

نه به خاطر امتحان و نه به خاطر تو حسینِ من، شاید به خاطر غافلگیری دور از انتظار ، شاید هم به خاطر اینکه جلوی کلاس و استاد این اتفاق افتاد!

تو عادت داری مرا غافلگیر کنی نازنینم همیشه اینطور هستی

و من همه شان را دوست دارم.

یادم هست بعد ها به من گفتی:

"نمیخواستم اینکارو کنم ولی مجبور شدم یه زور پیدات کرده بودم"

خلاصه حواسم را جمع کردم و امتحان را دادم و ماندم تا همه بروند بیرون و ببینم قضیه دفتر چیست

اینبار با آرامش بیشتری دفتر را باز کردم ، یک ورق داخلش بود که نوشته بودی:

"-سلام. حسین هـ ...م

من نتونستم بمونم

دفتر دادم به دوستم.

شماره من داخلش هست اگه میشه یک زنگ بزنین لطفاً.

منتظرم."

بعدش داخل دفتر را خواندم و نوشته هایت ، ایده هایت و تمام چیز هایی که نوشته بودی ...

و شعر های آخرِ دفتر را که امضای قشنگ تو پایش بود با تاریخ چند ماهِ قبل :)

خانه که آمدم چند بار دفتر را مرور کردم تا به خودم بقبولانم که برایت زنگ بزنم

منِ مغرور، نه میدانستم چه بگویم نه چه کار کنم!

از نگاهِ آن روز های من، تو خوب بودی، پاک بودی، آرام بودی و می شد به تو اعتماد کرد و از آن هم بیشتر کنارِ تو، من، آرام بودم...

کلی با خودم کلنجار رفتم ، ساعت از 4 گذشته بود برایت پیام دادم:

"سلام دفترتونو خوندم، چطوری جوابتونو بدم؟ ص"

و توهم بلافاصله جوابم را دادی

بعدها گفتی:

"خوابیده بودم به تو فکر میکردم ، امید نداشتم که زنگ بزنی"

چرا امید نداشتی نازنینم؟

مگر غیر از این است که مرا از خدا خواسته بودی؟

خودت گفتی هر بار که می دیدمت دلم میلرزید و حواسم پرت میشد ولی نمیشد کاری کرد

نه من آدمِ دوستی بودم نه تو

و نه اینکه شرایطِ ازدواج داشتم

فقط از خدا خواستم تو را برای من نگه دارد

و تو همیشه دعایت مستجاب است نازنین.

راستی راستی چه تحملی داشتی جان دلم ، 5 سال خیلی طول می کشد وقتی که منتظر باشی...

/ 1 نظر / 30 بازدید